نادر زینالی، مدیرکل میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی البرز در یادداشتی نوشت: نوروز، این کهنترین آیین زنده در پهنه فرهنگی ایران و بخش بزرگی از جغرافیای تمدنی پیرامون آن، هر سال بیهیاهو اما دقیق بازمیگردد؛ گویی طبیعت هنوز به تقویمی نانوشته وفادار است که در آن، آغازها فراموش نمیشوند. خانهها بوی تغییر میگیرند، زمان در آستانهای نامرئی مکث میکند و انسان، حتی برای لحظهای کوتاه، از شتاب روزمره فاصله میگیرد. اما در دل این تکرار آشنا، پرسشی آرام و عمیق جریان دارد: آیا نوروز هنوز یک «زیست فرهنگی زنده» است یا تنها نشانههایی از آن در زندگی امروز باقی مانده است؟
نوروز را اگر تنها یک جشن بدانیم، آن را ساده کردهایم. نوروز یک میراث ناملموس است؛ میراثی که در حافظه جمعی، رفتار اجتماعی و روایتهای میاننسلی زندگی میکند. همین ویژگی، آن را زنده و در عین حال آسیبپذیر میکند. میراث ناملموس برخلاف میراث مادی، از بین نمیرود؛ اما میتواند آرامآرام از معنا تهی شود. خطر اصلی نوروز بیجان شدن تدریجی آن است.
در لایههای تاریخی، نوروز یک نظام پیچیده فرهنگی برای بازتنظیم رابطه انسان با جهان بوده است. آیینی که در آن طبیعت، جامعه و فرد همزمان به نقطه آغاز بازمیگردند. در این ساختار، هر رفتار نوروزی حامل معنایی بوده که فراتر از ظاهر آن عمل میکرده است.
برای مثال روز چهارشنبهسوری، آتش بر بام خانهها روشن میشد؛ آتشی که نه فقط برای نور، بلکه برای معنا بود. گویی انسان میخواست میان خود، نیاکانش و آغاز سال نو پلی از روشنایی بسازد. آتش، نشانه عبور بود؛ عبور از تاریکی به روشنایی، از فرسودگی به آغاز.
در کنار آن، آیینهایی مانند کوزهشکستن نیز بخشی از همین منطق نمادین بود. نمک و زغال بهعنوان نشانههایی از شر و سنگینی در ظرفی قرار میگرفتند و سپس با شکستن کوزه، نوعی رهایی نمادین رقم میخورد. این آیینها نشان میدهند که نوروز نوعی نظام پالایش جمعی بوده است؛ لحظهای برای سبک شدن، نه فقط شاد بودن.
اما در گذر زمان، این لایههای معنایی کمکم عقب نشستهاند. آنچه امروز باقی مانده، اغلب شکلهای سادهتر و سریعتر از همان آیینهاست؛ شکلهایی که بیشتر با مصرف، هیجان و نمایش تعریف میشوند تا با معنا و تأمل. نوروز هنوز هست، اما گویی بخشی از درون خود را از دست داده است.
یکی از مهمترین تغییرات نوروز در دوران معاصر، دگرگونی کارکرد اجتماعی آن است. نوروز زمانی میدان بازسازی روابط انسانی بود؛ فرصتی برای ترمیم فاصلهها، بازگشت به خانواده و احیای پیوندهای اجتماعی. اما امروز، در بسیاری از موارد، این روابط کوتاهتر، فشردهتر و گاه جایگزین با ارتباطات دیجیتال شدهاند. زمان دیدارها کم شده، اما تصاویر آنها بیشتر.
در کنار این تغییر، نوعی نمایشی شدن مناسک نیز به چشم میخورد. بخشی از نوروز، بهویژه در فضای شهری و شبکههای اجتماعی، از تجربه زیسته به تجربه بازنماییشده تبدیل شده است. سفرهها، سفرها، خریدها و حتی لحظههای صمیمی، در برخی موارد بیش از آنکه زندگی شوند، دیده میشوند. این تغییر، اگرچه بخشی از جهان امروز است، اما در بلندمدت میتواند فرهنگ را از درون سبک کند؛ جایی که تصویر، جای معنا را میگیرد.
فشارهای اقتصادی و تغییر سبک زندگی نیز این روند را تشدید کردهاند. نوروز برای همه به یک شکل تجربه نمیشود. برای برخی، آیینی پرهزینه و برای برخی دیگر، آیینی محدودتر شده است. این تفاوتها، آرامآرام نوروز را از یک تجربه مشترک ملی، به تجربهای چندلایه و نابرابر تبدیل کرده است. البته با همه این مسائل در دل همین تغییرات، نشانههایی از بازآفرینی نیز دیده میشود. رسانهها و شبکههای اجتماعی، با تمام تناقضهایشان، بستری برای بازگشت برخی آیینهای فراموششده شدهاند. روایتهای محلی، خاطرات خانوادگی و سنتهای بومی، دوباره دیده میشوند؛ هرچند در قالبهایی تازه و گاه کوتاه و فشرده.
اما بازگشت تصویر، همیشه به معنای بازگشت معنا نیست. اگر آیینها فقط دیده شوند و تجربه نشوند، اگر فقط روایت شوند و زیسته نشوند، آنگاه میراث فرهنگی به سطحی از مصرف نوستالژیک سقوط میکند. مسئله اصلی امروز، بازگشت آیینها نیست؛ بازگشت جان آیینهاست.
در این میان، نسل جوان نقشی تعیینکننده دارد. برخلاف برخی داوریهای سطحی، جوانان از سنت فاصله نگرفتهاند؛ بلکه در جستوجوی زبانی تازه برای فهم آن هستند. هرجا که سنت توانسته خود را از قالبهای سخت و رسمی جدا کند و به تجربه، مشارکت و خلاقیت نزدیک شود، دوباره وارد زندگی نسل جدید شده است. سنت، اگر قابل زیستن شود، دوباره زنده میشود.
ایران، در این میان، سرزمینی استثنایی است؛ سرزمینی با تنوع گسترده فرهنگی. هر بخش، رنگ و روایت خود را دارد، اما در کنار هم، یک کل منسجم را میسازند. نوروز در چنین ساختاری، نه عامل یکسانسازی، بلکه صحنهای برای دیدن وحدت در دل تفاوت است؛ وحدتی که از حذف تفاوتها نمیآید، بلکه از همنشینی آنها شکل میگیرد.
در کنار این ظرفیت فرهنگی، نوروز امروز به یکی از مهمترین محورهای گردشگری داخلی نیز تبدیل شده است. سفرهای نوروزی، اگر درست فهم شوند، میتوانند از جابهجایی ساده به تجربه فرهنگی تبدیل شوند؛ تجربهای که در آن انسان با فرهنگهای دیگر روبهرو میشود، نه فقط با مقصدی جدید. نوروزگاهها، آیینهای محلی و مشارکت جوامع بومی، اگر جدی گرفته شوند، میتوانند این ظرفیت را از سطح شعار به سطح زندگی بیاورند.
اما این امر بدون سیاستگذاری هماهنگ ممکن نیست. نوروز یک موضوع تکسازمانی نیست؛ پدیدهای است که در آموزش، رسانه، اقتصاد و زندگی روزمره حضور دارد. اگر این لایهها همصدا نباشند، هر تلاش فرهنگی به تجربهای مقطعی تبدیل میشود.
در سطحی گستردهتر، نوروز امروز از مرزهای ملی عبور کرده و به یک میراث چندملیتی تبدیل شده است. این آیین در کشورهای مختلف و در میان جوامع مهاجر، به بخشی از هویت فرهنگی تبدیل شده است. همین گستره، نوروز را از یک جشن ملی به یک زبان مشترک انسانی تبدیل کرده است؛ زبانی برای گفتوگو درباره آغاز، امید و امکان دوباره شدن.
در نهایت، نوروز را باید نه یک سنت ایستا، بلکه یک فرآیند زنده دانست؛ فرآیندی که مدام خود را بازتعریف میکند. مسئله اصلی امروز، حفظ ظاهر نوروز نیست، بلکه حفظ «جان نوروز» است. اگر این جان در میان تغییرات اجتماعی، اقتصادی و رسانهای زنده بماند، نوروز همچنان میتواند نقش تاریخی خود را حفظ کند. اما اگر معنا از مناسک جدا شود، نوروز نیز مانند بسیاری از آیینهای دیگر، به تکراری زیبا اما تهی تبدیل خواهد شد؛ آیینی که هر سال بازمیگردد، اما هر بار کمی دورتر از خودش ایستاده است و شاید تلخترین لحظه، نه فراموشی نوروز، بلکه لحظهای باشد که آن را برگزار میکنیم، اما دیگر احساسش نمیکنیم.
انتهای پیام/
نظر شما